تبليغاتX
پل - حکایات و ضرب المثل ها
























پل

اگر روح ما ارزش چيزي را داشته باشد ، دليل بر آن است كه سخت تر از ديگران سوخته است

 
پیری برای جمعی سخن میراند،

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار
خندیدند....


او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه
میدهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید
 
نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 10:13 AM توسط دوستي از جنس خاك|

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالاهای گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است.

فکر میکنید آن مرد چه کرد ؟ خدا را مقصر شمرد ؟ و یا اشک ریخت ؟

نه!

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم ؟ "

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ُ تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن چنین نوشته شده بود 

  " مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا باز شروع به کار خواهم کرد! "

 

 

فکر نمی کنم نیاز به پانوشت داشته باشه  با یکم تامل روی این موضوع می تونی بهتر با مشکلاتت کنار بیای

نوشته شده در پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 9:3 PM توسط دوستي از جنس خاك|

خلیفه ای که از دوران کودکی اش به گل خواری عادت داشت روزی از پزشک خود پرسید : چه چیزی گل خواری را از میان می برد؟

جواب داد: اراده ای مثل اراده نمودن مردها !

خلیفه گفت : راست گفتی و دیگر هیچگاه گل نخورد.

 

 

پانوشت:برای غلبه به مشکلات هم باید اراده ی قوی و آهنین داشت

 

نوشته شده در شنبه 5 تیر1389ساعت 10:54 PM توسط دوستي از جنس خاك|

 

گنجشک به خدا گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی ام .سرپناه بی کسی ام بود . طوفان تو آن را از من گرفت . کجای دنیای تو را گرفته بود

خدا گفت: ماری در راه خانه ات بود تو خواب بودی . باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پرگشودی

چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته بر دشمنی ام برخواستی

 

 

پانوشت ۱ : با کمی دقت میبینید که چنین مواردی توی زندگی ما هم پیش اومده ولی بازم تا به یه مشکلی بر میخوریم زود قضاوت می کنیم و ...

پانوشت ۲: چه بسیار دل ها که بخاطر افکار منفی ما که ناشی از ندانسته و زود قضاوت کردنه . شکسته و ...

 

نوشته شده در دوشنبه 31 خرداد1389ساعت 2:2 PM توسط دوستي از جنس خاك|

 

در یکی از کتاب های تاریخی ذکر شده است:

انوشیروان بر بزرگمهر عصبانی شده و او را در خانه ای تاریک زندانی نمود و دستور داد : او را به غل و زنجیر بکشند و مدتی نیز او را به این حال رها کردند.

پس از روزهایی چند ، کسی را فرستاد تا حال او را جویا شود. وقتی او را همچنان با روحیه و متعادل یافتند از او پرسیدند : در این حالت سخت و صعب چگونه ، اینگونه تو را راحت و آرام می بینیم؟

جواب داد : شش معجون را با هم ترکیب نموده و خمیری درست کرده و بکار گرفته ام و در نتیجه آن ، اینگونه هستم که میبینید.

گفتند : این معجون را به ما نیز یاد بده ، شاید در مواقع گرفتاری به دردمان بخورد.

گفت ایرادی ندارد.

ماده اول عبارتست از :

 اعتماد و تکیه به خداوند .

ماده دوم این است که :

 هر چیزی مقدر باشد همان خواهد شد.

ماده سوم :

 صبر بهترین چیزی که شخص مورد امتحان و بلا می تواند از آن استفاده کند.

ماده چهارم در این است که :

اگر صبر نکنم چه کنم؟ و من هرگز به داد و فریاد نخواهم توانست به خودم کمک کنم.

ماده پنجم :

 اوضاع از اینکه الان هست نیز بدتر خواهد شد.

ماده ششم  نیز اینکه :

 لحظه به لحظه احتمال فرجی می رود.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 22 اردیبهشت1389ساعت 10:43 AM توسط دوستي از جنس خاك|


آخرين مطالب
» تو راگفتم ، نگفتم
» رمز عاشقی...
» افسوس تکراری
»
» براي همه
» اس ام اس های روز تولدم
» هر كسي مشكلات و نگراني هاي خودش را داره
» راز زیبایی
» هدف زندگی
» اندکی فکر کن ...
Design By : Pars Skin