تبليغاتX
پل
























پل

اگر روح ما ارزش چيزي را داشته باشد ، دليل بر آن است كه سخت تر از ديگران سوخته است

سلام.

بعد از مدتها دوباره من اومدم تا آپ کنم! آخه یه چند وقتی بود قلمم حرکت نمی کرد! امروز فقط با یه متن کوچک اومدم تا یه چیزی رو در گوشتون بگم که خودم تجربه ش کردم!

وقتی انسانی اراده به انجام کاری کند، اگر تمام انسانهای دیگر روی کره زمین سعی کنند مانع او شوند، باز هم نمی توانند پیروزی را از او بگیرند. چون آن یک انسان برای موفقیت در زندگی خود با خداوند هم پیمان شده، و دیگران برای خراب کردن زندگی او با شیطان.

نوشته شده در چهارشنبه 30 تیر1389ساعت 10:58 AM توسط silver_star_man|

با سلامی مجدد خدمت دوستان عزیز

قول داده بودم که یک کتاب خیلی ارزشمند را بهتون معرفی کنم، اما متاسفانه به دلیل سفری که پیش آمد، نتوانستم به موقع آپ کنم و کمی دیر شد. از این بابت از همه عذرخواهی می کنم.

کتاب مورد نظر من که قبلا هم به اسمش اشاره کرده بودم، " راز " نوشته خانم " راندا برن " است، که در ایران با ترجمه های مختلف چاپ شده. اما من به شما ترجمه خانم " نفیسه معتکف " را پیشنهاد می کنم. چون علاوه بر ارائه یک ترجمه قدرتمند، در ویرایش های جدید دارای صفحه بندی و رنگ آمیزی فوق العاده زیباست که به نظر من در تاثیر کتاب نقش زیادی دارد.

در این کتاب شما محله به مرحله یاد می گیرید که چطور افکار بیهوده و ناامید کننده را رها کنید و زندگی تان را آن طور که دوست دارید بسازید. بخش عمده این کتاب روایتهای ده ها مربی برتر زندگی، روانشناسان برجسته، فیلسوفان و فیزیکدانان کوانتوم امریکایی است، که دقیقا به شما می آموزند که شما در حال حاضر آن چیزی هستید که در گذشته به آن فکر می کردید و در واقع برای این که به صورت فعلی دربیایید، شاید علی رغم میلی باطنی دعا می کردید ! در واقع شما خودتان را به مسیر فعلی کشانده اید! نه سرنوشت و نه هیچ چیز دیگر...

شما در این کتاب با یک واقعیت شگفت انگیز در رابطه با زندگی خودتان آشنا می شوید که شاید از آن اطلاعی نداشته اید.

من پیشنهاد می کنم که قبل از مطالعه این کتاب، کتاب " نیروی تفکر مثبت " نوشته " دکتر ژوزف مورفی " را مطالعه کنید. با این روش هضم مطالب کتابهای بعدی برای شما آسانتر می شود. البته بعد از مطالعه کتاب " نیروی تفکر مثبت " و " راز "، باز هم برای گسترش اطلاعات خود در این زمینه می توانید کتاب " تجسم خلاق " نوشته " شاکتی گواین " را هم مطالعه کنید. این دو کتاب هم فوق العاده زیبا و آگاه کننده هستند. در کتاب " تجسم خلاق " که به نظر من برای کسانی مفید است که در این زمینه فکری قبلا مطالعه داشته اند ( به همین دلیل هم قبل از مطالعه این کتاب، مطالعه دو کتاب دیگر را به شما توصیه کردم ) به نکات ریزی برای حرفه ای شدن و حاکم شدن بر افکار خودتان اشاره شده است که فوق العاده می تواند مفید باشد.

این سه کتاب تاثیر شگرفی در زندگی من داشته اند، امیدوارم که زندگی شما نیز مانند من به صورت دلخواه خودتان دربیاید.
نوشته شده در دوشنبه 9 فروردین1389ساعت 4:53 PM توسط silver_star_man|

فردی که ذهنیت خود را روی بخش تاریک زندگی اش تنظیم می کند و در واقع در ناکامی ها و فلاکت های گذشته اش به سر می برد، برای بدبختی ها و ناکامی هایی مشابه در آینده اش دعا می کند! اگر تو به جز بداقبالی برای آینده خود نمی بینی، انگار برای دچار شدن به این بداقبالی دعا می کنی و مسلما آن را به دست خواهی آورد!

این سخن فوق العاده از "پرنتیس ملفورد" نشان می دهد که فکر کردن به ناکامی و سختی و مشکلات چقدر بر زندگی انسانها تاثیر نامطلوب و منفی می گذارد. شما باید فراموش کنید که در گذشته چه دیده اید و چه تجربه کرده اید. می دانم، خیلی خوب می دانم که چقدر سخت است. من خودم از این تجربه های کابوس وار کم نداشته ام. اما این را بدانید که فکر کردن به تاریکی های گذشته مشکلی که از شما حل نمی کند هیچ، تمام آن موقعیت های ناخوشایند را دوباره برای شما تکرار خواهد کرد! ذهن انسانها هدیه ای خداوندی است و با خلاقیتی که دارد می تواند همه چیز را عوض کند. نگرانی و مشکلات گذشته را کاملا فراموش کنید و فقط و فقط آینده خود را مدنظر داشته باشید تا آنرا آن گونه که مد نظر دارید، بسازید. همان گونه که دوست دارید، باشید و تجربه کنید. در پست بعد یک کتاب را معرفی خواهم کرد که مطمئنم مطالعه آن برای همه شما مفید خواهد بود و شاید زندگی بعضی از شما را کاملا دگرگون کند.

نوشته شده در جمعه 21 اسفند1388ساعت 12:17 PM توسط silver_star_man|

امروز میخوام یه نقل قول از "لی براور" متخصص و مربی کسب ثروت امریکائی براتون بذارم. این متن رو از کتاب "راز" نوشته خانم "راندا برن" که در ایران توسط خانم "نفیسه معتکف" ترجمه شده، برداشتم. این داستان در بخش "قدردانی" این کتاب اومده که مربوط به تاثیر شگفت آور قدردانی و سپاسگذاری از خداوند و خوبیهایش در روند بهبود مسائل زندگی است.

من که به شخصه خیلی لذت بردم و مطمئنم که برای شما هم جالب خواهد بود.

یک بار که زندگی خانوادگی ام ناجور شده بود، قلوه سنگی پیدا کردم. نشستم و آن را در دست گرفتم. بعد آنرا برداشتم و توی جیبم انداختمش و گفتم: :«هر دفعه که این سنگ را لمس کنم، چیزی را به ذهن می آورم که بابت آن سپاسگذارم. بنابراین هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم، سنگ را از روی میز توالت برمیدارم، آنرا توی جیبم می گذارم و چیزهایی را از نظر می گذرانم که بابت آنها خدا را شاکرم. شب چکار می کنم؟ سنگ را از توی جیبم بیرون می آورم و فردا باز همین کار را می کنم.»

من با این عقیده تجارب محشری داشته ام. مردی اهل آفریقای جنوبی مرا دید که سنگ از دستم افتاد و پرسید: «این چیست؟» راجع به آن برایش توضیح دادم. او آن را سنگ سپاس نامید. دو هفته بعد ایمیلی از آفریقای جنوبی دریافت کردم. آن مرد نوشته بود: «پسرم در اثر ابتلا به بیماری نادری در شرف مرگ است. یک نوع هپاتیت است. می توانی سه تا سنگ سپاس برایم بفرستی؟» آن قلوه سنگی معمولی بود که در خیابان پیدایش کرده بودم. بنابراین گفتم: «حتما!» میخواستم مطمئن شوم که سنگها خیلی خاص باشند. از این رو به رودخانه رفتم و از آنجا سنگها را برداشتم و برای او فرستادم.

چهار پنج ماه بعد ایمیلی از آن مرد دریافت کردم که در آن می گفت: «پسرم بهتر شده. حال او عالی است! اما بگذار چیزی به ات بگویم. ما بیش از هزارتا سنگ سپاس را هرکدام به قیمت ده دلار فروختیم و برای خیریه پول جمع کردیم! خیلی از تو متشکرم.»

داشتن نگرش قدردانی باعث می شود که تو به خوبیها و مسائل مثبت فکر کنی و همین افکار خوب، خود به خود افکار خوب دیگری را به دنبال خواهد داشت. این سلسله افکار خوب باعث می شود که تو خوبیها و لذتها را در زندگی ات با تمام وجود درک کنی و به تدریج مسائل و مشکلات تو رنگ خواهند باخت...

این یک حقیقت غیرقابل انکار است.

نوشته شده در دوشنبه 17 اسفند1388ساعت 7:8 AM توسط silver_star_man|

هرگاه از زندگی خسته شدی، هرگاه بر زمین و آسمان نفرین فرستادی و از دنیای خود شکایت کردی:

به آسمان نگاه کن. به خورشید. طلوع و غروبش را به نظاره بنشین و بنگر که چه دلسوزانه هر روز برای تو از شرق بالا می آید و از غرب وداع می کند تا مبادا تاریکی ها روحت را بیازارد.

به آسمان نگاه کن. به ایر. نگاه کن که چگونه از وجودش مایه می گذارد و برای تو قطرات باران می شود تا تو بتوانی در هوایی سرشار از زندگی نفس بکشی.

زمین را جستجو کن. رودخانه را ببین. ببین که چگونه خروشان و پرتلاش در برابر سنگها برای تو سمفونی باشکوه استقامت برپا کرده.

شاید هم آنقدر کاوشگر نافذی باشی که در چشمان معصوم کودکی که مادر خود را می نگرد عشق را ببینی و در لبخندش لبخند خداوند...

آنگاه خودت را نگاه کن. گمان می کنم با خود می اندیشی که دنیا نقصی ندارد. من چشم بینا ندارم!

نوشته شده در شنبه 3 بهمن1388ساعت 8:9 AM توسط silver_star_man|

با دلی شکسته بر درگاه دفتر کارش نشسته بود. دلش گرفته بود؛ از همه... از زمین.. از زمان...

به خیابان نگاهی انداخت. افرادی را دید که دور هم جمع شده بودند و داشتند در چشمان همدیگر دروغ می گفتند. می دانست اینها وقتی پیش یکدیگرند قربان صدقه هم می روند و پشت سر همدیگر فحش و ناسزا و نفرین نثار دیگری می کنند. می دانست که دارند غیبت دوستی را می کنند که در میانشان نیست. می دانست که بر سر مسئله ای ده ها تهمت ناروا به آدمها می زنند و عین خیالشان هم نیست. کمی آن طرف تر پشت چراغ قرمز در خیابان، راننده ها از ماشین پیاده شده بودند و بر سر مسئله ای کوچک داشتند باهم دعوا می کردند. بوقهای سرسام آور ماشین هایی که به خاطر دعوای آنها معطل شده بودند گوش آدم را کر می کرد. کمی آن طرف تر مردی جلوی مغازه اش داشت با عصبانیت با افسر پلیس حرف می زد. دیشب میلیونها تومان طلا از مغازه اش ربوده شده بود. و کمی آن طرف تر...

احساسی ناگهانی در او به وجود آمد. چشمانش را بست. او دیگر نمی خواست این صحنه ها را ببیند. خشم و نفرت در وجودش کم کم تبدیل به آرامشی غیرقابل توصیف می شد. به آرامی چشمانش را باز کرد.

این بار جوانی را دید که سر چهارراه داشت به یک نابینا برای عبور از خیابان کمک می کرد. هر چند که برای رفتن به محل کارش خیلی عجله داشت. کودکی را دید که داشت کیک خود را نصف می کرد تا قسمتی از آن را به پسرک گل فروش هم سن و سال خودش بدهد. زن میانسالی را دید که برای انداختن پلاستیک های دور ریختنی درون دستش در سطل زباله بیش از ۱۰۰ متر مسیر خود را دور می کرد. پیرمردی را دید...

سعی کرد زاویه دیدش را حفظ کند. اینطوری لذت بخش تر بود...

نوشته شده در پنجشنبه 24 دی1388ساعت 1:5 PM توسط silver_star_man|

امسال تاكنون برف نباريده است. امشب هوا ابري است. اما هواشناسي اعلام كرده است كه تا چند روز آينده بارشي نداريم. در خانه مادربزرگ در رختخواب دراز كشيده ام. چراغها خاموش است. مادربزرگ از پنجره بزرگ اتاق نگاهي به آسمان مي اندازد. پس از بررسي آن مي گويد: فردا برف مي بارد.

نيشخندي مي زنم و مي گويم: اما هواشناسي چنين اعتقادي ندارد. من هم فكر نمي كنم كه حالا حالاها هواي برفي داشته باشيم. و چشمانم را مي بندم...

فردا صبح زود با صداي آرام و دلنشين مادربزرگ از خواب بيدار مي شوم. او با لبخند از پنجره به بيرون اشاره مي كند. نگاه مي كنم...

زمين پوشيده از برف است و دانه هاي ريز برف از آسمان فرو مي ريزند...

نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت 8:17 AM توسط silver_star_man|

قفسه ها را بهم مي ريزم. همه جا را بالا و پايين مي كنم. هيچ اثري نيست!

حتي يك برگه كاغذ هم پيدا نمي شود. راهي به بيرون ندارم. درها قفلند. پنجره اي نيست. تمامي برگه هاي كاغذي كه داشته ام تا آنجا كه ممكن است از نوشته ها پر شده اند. با اضطراب و نگراني در اتاق قدم مي زنم. نگاهي به قلمم مي اندازم. هنوز جوهر دارد.

من تسليم نمي شوم. شايد اين خودش نوع ديگري از تجربه زندگي است. به دستانم نگاهي مي اندازم و شروع مي كنم. از كف دست چپم شروع مي كنم و تا آرنج به كارم ادامه مي دهم. بازوها را مي گذارم براي فردا...

نوشته ها بايد بمانند... من تسليم نمي شوم...

نوشته شده در پنجشنبه 10 دی1388ساعت 12:26 PM توسط silver_star_man|

غمگين و خسته كنار پنجره اتاق ايستاده ام و بيرون را تماشا مي كنم.

احساس ميكنم هيچ كس را ندارم كه به او تكيه كنم؛ اما...

جمله اي در گوشه پنجره نظرم را به خودش جلب مي كند:

I Belong To God

اين عبارت را سال گذشته وقتي شيشه بخار گرفته بود بر آن نوشتم. ولي بعد از آن اين شيشه را بارها تميز كرده اند. پس چرا هنوز...

نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت 6:58 AM توسط silver_star_man|

با خشم فرياد مي كشم: چرا هيچ وقت آن چيزي كه من مي خواهم نمي شود؟

لحظاتي به سكوت مي گذرد و بعد...

بعد به خاطر مي آورم كه...

*زماني پروژه اول كاري من با چنان شكستي رو به رو شد كه نزديك بود ورشكست شوم. بعدها كه پروژه دوم من به موفقيت رسيد -حتي از روياي موفقيت پروژه اول من هم صدها برابر بزرگتر- با دوستانم به اين نتيجه رسيديم كه اگر پروژه اول موفق مي شد كاملا آينده پروژه دوم را خراب مي كرد! يعني ما يك موفقيت كوچك را از دست داديم تا به يك موفقيت بسيار بسيار بزرگتر برسيم.

*چند سال قبل قرار بود من با پرواز ساعت 10 صبح از شهرمان حركت كنم تا حتما به مراسم ختم يكي از آشنايانمان در يك شهر ديگر برسم. انگار عالم و آدم دست به دست هم دادند تا من اين پرواز را از دست بدهم. مي دانستم كه ديگر به مراسم نمي رسم؛ با اين حال براي پرواز بعدي بليط گرفتم. در فرودگاه و در سالن انتظار با بانويي آشنا شدم كه با پرواز بعدي (يعني پرواز من) قصد سفر داشت. با همان نگاه اول همه چيز را فهميدم. او هم اكنون همسر من است! كسي كه فقط در روياها مي ديدم!

*در دوران دانشجويي در سالن اجتماعات دانشگاه در يك جلسه عمومي مربوط به رشته ام (روانشناسي) قرار بود من در رابطه با موضوع كمي صحبت كنم. صحبتهاي بسيار مهمي را از قبل آماده كرده بودم. اما متاسفانه وقت به من نرسيد! آن قدر عصباني بودم كه مي خواستم سالن اجتماعات را با خاك يكسان كنم. اما هم اكنون پس از گذشت 10 سال كه من در رشته خودم صاحب اسم و رسمي شده ام، معتقدم اگر آن روز من آن سخنراني را ارائه مي كردم هيچ گاه خودم را نمي بخشيدم! چون تمام صحبتهاي آن جلسه سخنراني در چندين كتاب با عناوين دستاوردهاي روانشناختي دانشجويان دانشگاه ....... به چاپ رسيد. در واقع سندي مي شد عليه من. چون شعار امروز من مبارزه با مسائلي است كه در آن سخنراني قصد دفاع از آنها را داشتم!

اين بار به آرامي با خودم نجوا مي كنم: تو با اين همه تجربه ديگر چرا اين حرف را مي زني. با اين همه تجربه لمس حكمت خداوند...

نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 2:4 PM توسط silver_star_man|


آخرين مطالب
» تو راگفتم ، نگفتم
» رمز عاشقی...
» افسوس تکراری
»
» براي همه
» اس ام اس های روز تولدم
» هر كسي مشكلات و نگراني هاي خودش را داره
» راز زیبایی
» هدف زندگی
» اندکی فکر کن ...
Design By : Pars Skin