تبليغاتX
پل
























پل

اگر روح ما ارزش چيزي را داشته باشد ، دليل بر آن است كه سخت تر از ديگران سوخته است

تو را ای چشم یادت هست میگفتم
ببین آیات پاک مهربانی را ، شقایق را تماشا کن
نظر بر آسمان افکن
فراموشت نگردد کهکشان راه شیری ، خوشۀ پروین و پرواز کبوترها
نگفتم من ، نگاهت مهربان باشد
گره از ابروان بسته ات وا کن ، نهال دوستی بنشان
تو را ای گوش یادت هست میگفتم ، صدای آه می آید
نگفتم من ، سکوت مردمان را هم شنیدن ، رسم زیبایست
نگفتم ناله های نیمه شب ها ، با مناجات سحر پیوند خواهد خورد
نگفتم من ، نیوشا شو
سروش عاشقی از عرش می آید
تو را ای لب ، نگفتم من سلامی کن
به لبخندی گره از ابروان بسته ای واکن
کلام مهربانی را تو احیا کن
نگفتم ، بوسه ای بر دست های خسته ای بنشان
نگفتم در هیاهوی هجوم کینه ، خود را بسته دار ، ای لب
زبان سرخ ، گفتم من ، کلام مهربانی بر تو بس زیباست
نگفتم جان تو ، جان سرسبزم
نگفتم با تو پیمان الستی با خدا بستم
نگفتم واژۀ دشنام را دیگر به دور افکن
تو با هریک سلام و هر دعا تطهیر خواهی شد
نگفتم ای رگ گردن ، خدایم را سلامی ده
تو را گردن ، نگفتم زیر بار حرف ناحق ، خم مشو هرگز
تو را ای شانۀ من ، که باید تکیه گاهی بر سری با گریه های نیمه شب باشی
تو را گفتم ، قدم های یتیمی برتو ، یعنی شیعۀ عاشق
نگفتم بار مردم را پذیرا باش
تو را ای دست یادت هست که میگفتم
شکسته بال قمری را دوایی نه
به آبی ، تکه نانی ، یا کریمی را پذیرا شو
تو نشکن ، بازوان سبز و زیبای درخت و قامت گل را
خدایی دست مردم را تو حرمت نه
که کار قفل و زنجیر و قفس ، کاری خدایی نیست
تو را ای دل نگفتم مهربانی کن
ببخشا ، رحم کن ، با مردمان زین پس مدارا کن
نگفتم عاشقی رسم خوشایندی ست ، عاشق شو
تو را گفتم ، نگفتم ، دلبری آیین خوبان است
نگفتم دل اگر بردی ، نگاهش دار
امانت دار پاکی باش
نگفتم دل شکستن کار خوبی نیست
نگفتم عاشقی را پیشه ات فرما
نگفتم من ، که دلگیری ، رسوم رهروان راه پاکی نیست
تو یادت هست می گفتم ، عزیزم آسمانی باش
و با اهل زمین ، آیین مهر جاودانی بند
نگفتم مردمانی را که با ما یا برادر یا که هم نوعند ، حرمت دار
تو را ای عشق گفتم خدایی شو
تو بند این زمین ، از پای خود وا کن
پریدن تا خدا اندیشه ات باشد
تو را ای سینه ، من گفتم ، گشایش هدیۀ پاک خداوندی ست
نگفتم ذکر لب ها می رود تا عرش
تو را گفتم که در تنگی ، گشایش های بسیار است
تو فارغ گر شدی از غم ، هزاران شکر او را بر زبان آور
و با رغبت خدایت را عبادت کن
تو را ای پای خوبم ، من تو را گفتم
قدم در راه خوبی نه
تو را گفتم که راه بی خدا ، آغاز پایان است
سر آغاز بدی ، پایان خوبی هاست
بخواه ازاو ، که روشن سازد این راه رسیدن تا خودش ، با نور
تو را ای نفس ، یادت هست میگفتم
که با یاد خدا آرامشت را ارمغان آور
رضایت را مهیا کن ، که راضی می شوی از او
و راضی میشود از تو
گوارایت کنون ، وارد شدن در وادی خوبان
نگفتم من تو را ای جان
از این پس لایق تقدیم جانان شو
تو را ای من ، ببین خوب یادت هست میگفتم
که عالم محضر پاک خداوندی ست
و عصیان تا به کی ، وقتی که می بیند تو را آن خالق بینا
نگفتم من تو را ای من ، قسم بر روز روشن
بساط این منیت را به دور افکن
زجا برخیز و بنیان حجاب از دیده ها برکن
که بی تو
با دو چشم دوست ، دیدار جهان ، آغاز زیبایی ست
شنیدن با دو گوش از جنس او ، زین پس ، نوای زندگانی شاد و روح افزاست
اگر دستم شود دستش
که بالاتر ز هر دستی ست
دگر باری به روی این زمین ، خسته ای بی کس نخواهد ماند
خدایی سینه ات از جنس او ، جای تمام مردم دنیاست
و قلبی از نژاد عشق او ، کارش نثار مهر و خوبی ، در رگ و اندیشۀ زیبای انسان هاست
که با پای خدا ، جز راه خوبی کس نخواهد رفت
کنون ای روح زیبا
یادگار و رهنمای خالقم در من
بیا و این من سرگشته را دریاب
تو زیبا کن مرا بی من
به چشم و گوش و دست و قلب من رنگ خدایی زن
خلیفه بودنش را یاد من آور
دل و اندیشه و کردار من ، زین پس خدایی کن
خلاصه
روح زیبای خدا در خاک سرد و تیره
زین پس مرحمت فرموده
این مخلوق اشرف را
تو آدم کن...
نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 11:28 AM توسط دوستي از جنس خاك|

تو آیا عاشقی کردی ، بفهمی عشق یعنی چه ؟
تو آیا با شقایق بوده ای گاهی ؟
نشستی پای اشک شمع گریان تا سحر یک شب ؟
تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز ، که از شرم نبود شاد پیغامی ، میان کوچه ها سرگشته می چرخند ؟
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی ، عطر خود تقدیم باغی می کند چیزی نمی خواهد ؟
وچشمان تو آیا سوره ای از این کتاب هستی زیبا ، تلاوت کرده ای با تدبیر ؟
تو از خورشید پرسیدی ، چرا بی منت و با مهر می تابد؟
تو رمز عاشقی ، از بال پروانه ، میان شعله های شمع ، پرسیدی ؟
تو آیا در شبی ، با کرم شب تابی سخن گفتی ، از او پرسیده ای راز هدایت ، در شبی تاریک ؟
تو آیا ، یاکریمی دیده ای در آشیان ، بی عشق بنشیند ؟
تو ماه آسمان را دیده ای ،رخ از نگاه عاشقان نیمه شب ها بربتاباند ؟
نپرسیدی چرا گاهی ، دلت تنگِ دلِ تنگی نمی گردد ؟
چرا دستت سراغ دست همراهی نمی گردد ؟
تو آیا دیده ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل ؟
و گلبرگ گلی ، عطر خودش ، پنهان کند ، از ساحت باغی ؟
تو آیا خوانده ای با بلبلان ، آواز آزادی ؟
و سرخی شقایق دیده ای ، کو همنشینی می کند با سبزی یک برگ ؟
تو آیا هیچ می دانی ، اگر عاشق نباشی ، مرده ای در خویش ؟
تو آیا معنی چشمان خیس و لب فرو بستن ،نمی دانی ؟
نمی دانی که گاهی ، شانه ای ، دستی ، کلامی را نمی یابی ولیکن سینه ات لبریز از عشق است...
شبی در کهکشان راه شیری ، دب اکبر را صدا کردی ؟
تو پرسیدی شبی ، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را ؟
جواب چشمک یک از هزاران اخترِ در آسمان را ، داده ای آیا ؟
تو آوازی برای مریمی خواندی و پرسیدی تو حال غنچه تب دار سنبل را ؟
خیالت پرکشیده ، پشت پرچین حصار بسته باغی ؟
ببینم ، با محبت ، مهر ، زیبایی ، تو آیا جمله می سازی ؟
لب پاشویه پرسیدی ، تو حال ماهیِ دریا سرشت حوض آیین را ؟
نفهمیدی چرا دل بستِ فال فالگیری می شوی که فردا می رسد پیغام شادی ؟
یک نفر با اسب می آید !
و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد !
کلاغی را ،به خانه رهنمون گشتی ؟
تو فهمیدی چرا همسایه ات دیگر نمی خندد ؟
چرا گلدان پشت پنجره ، خشکیده از بی آبی احساس ؟
نفهمیدی چرا آیینه هم اخم نشسته بر جبین مردمان را برنمی تابد ؟
نپرسیدی خدا را ، در کدامین پیچ ره گم کرده ای آیا ؟
جوابم را نمی خواهی تو پاسخ داد ، ای آیینه دیوار ؟
ز خود پرسیده ام در تو
که عاشق بوده ام آیا ؟
جوابش را تو هم ، البته می دانی
سکوت مانده بر لب را
تو هم ای من
به گوش بسته می خوانی...
 
 
به من که احساس آرامش داد . شما رو نمیدونم
نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 11:19 AM توسط دوستي از جنس خاك|

 
پیری برای جمعی سخن میراند،

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار
خندیدند....


او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه
میدهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید
 
نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 10:13 AM توسط دوستي از جنس خاك|

دلم گرفته

یه عالمه حرف تو دلمه که باید همون جا بمونه

نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 11:11 AM توسط دوستي از جنس خاك|

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر
مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم
متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر
بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود
عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم
مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم
چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه
کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم
زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم
و نه زندگی را به سالهای عمرمان
ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر
بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم

ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به
آن سو برويم
فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را
بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام مي رسانيم/
عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر
کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری
توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم
اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای
کلان اما روابط سطحی
فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق
بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده/
بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد،
زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است
در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه
توجهی به نيازهايتان داشته باشيد
زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را
که دوست داريد ببينيد
زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است
از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که
دوست داريد از آن استفاده کنيد
عباراتی مانند "يکی از اين روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه
ای را که قصد داشتيم "يکی از اين روزها" بنويسيم همين امروز بنويسيم
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند
به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد
هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه
باشد
 
 
 
نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 1:11 PM توسط دوستي از جنس خاك|

امروز تولدمه و دوستام بهم اسای زیبایی دادن

دوست دارم توی بلاگ بنویسمشون تا لحظات خوبمو موندگار کنم

اولین اس رو سنیز عزیزم بهم داد

سبدی هست در اندیشه من که پر از گل بدهم هدیه به تو .غافل از آنکه تو خود ناب تری . یک جهان گل بخورد غبطه به تو...   "پریسا جونم بهاری دیگر از بهارهای زندگیت شاد و سبز باد. دوست دارم"  *"تولدت مبارک*"

 

اس بعدی رو آبجی بهار مهربونم بهم داد

ما برای موفقیت به این دنیا آمده ایم نه برای شکست پریسای عزیزم از صمیم قلبم روز تولدت رو بهت تبریک میگم و برات بهترین ها رو آرزو می کنم آبجی گلم

سکوت مانند ابدیت .عمیق است ... پس در سکوت محض دوست داشتن را از چشمانم بخوان

قشنگترین لحظه . لحظه ی با تو بودن است و من ترا در دلتنگیهایم زمزمه می کنم

 

بعدش پری خواهر بی نظیرم اس داد که یه جورایی جای مامانم هم هست واسه همین اس داده:

سلام دختر عزیزم تولدت مبارک

اس بعدی برای عارفه بود که متاسفانه حواسم نبود اشتباها پاک شد ... ولی می خوام بدونه که خیلی دوسش دارم و خوشحالم از اینکه اون و بهار خواهرای خوب من هستن و اندازه خواهرای واقعی خودم دوستشون دارم

 

 بعدشم عادله بهم اس داد که اونم نفهمیدم چی بود و چی شد

 

از همه دوستای عزیز و مهربون خودم تشکر میکنم و از صمیم قلبم دوسشون دارم

 

نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت 9:46 AM توسط دوستي از جنس خاك|

پريدم پايين...

زوج خوشبخت طبقه 10 را ديدم كه با هم زد و خورد مي كردند.

((پيتر)) محكم و قوي رو تو طبقه 9 ديدم كه داره گريه مي كنه.

طبقه 7:((دن))قرصاي روزانه ضد افسردگيش رو ميخوره.

طبقه6:((هنگ))بيكار هنوز هفت تا روزنامه در روز ميخره تا يه كار پيدا كنه.

طبقه4:((رز))دوباره داره با نامزدش دعوا مي كنه.

طبقه2:((سوزان))هنوز به عكس شوهرش كه از شش ماه پيش گم شده خيره ميشه.

قبل از اين كه از ساختمان بپرم فكر مي كردم بدشانس ترين آدمم.

الان فهميدم هر كسي مشكلات و نگراني هاي خودش را داره .

آدم هايي كه ديدم الان دارند به من نگاه مي كنند.فكر كنم الان كه من را كف خيابان مي بينند .

احساس مي كنند وضع آنها انقدر هم بد نيست.

نوشته شده در یکشنبه 11 دی1390ساعت 12:5 PM توسط دوستي از جنس خاك|

 
 
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره .

روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .

نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :

میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟

یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .

اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند

اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد

و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .

به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .

آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد

مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت .

آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم

و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .

پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم

و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند

روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟

همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید . شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت
ارنستو چه گوارا
 
 
 
پا نوشت:
این مطلب رو قبل از هر کسی اول برای خودم گذاشتم تا یادم باشه چطور شاد باشم و از زندگی لذت ببرم
نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1390ساعت 10:26 AM توسط دوستي از جنس خاك|

هدف از زندگی شما رشد و تعالی به بهترین شکل ممکن است!

 
زندگی آن نیست که آرام و بدون دغدغه بگذرد و نباید انتظار داشته باشیم که همه چیز کامل و بدون اشکال باشد. ما باید چالشها را تجربه کنیم، سختی ها را تاب بیاوریم و فراموش نکنیم که برای یاد گرفتن اینجا هستیم.
 
اغلب ما فراموش کرده ایم که برای چه اینجا هستیم؛ گویی قرار بوده ما با این تفکر به کره زمین بیاییم که انگار به یک مکان افسانه ای و خیال انگیز برای گذراندن تعطیلات آمده ایم. ما متولد می شویم و به اینجای زندگی می رسیم، چیزهایی را کشف می کنیم و درمی یابیم که وضع در اینجا آنگونه که قبلاً می اندیشیدیم نیست! با سختی ها مواجه می شویم، با درد آشنا می شویم، به موانع برمی خوریم، دچار سردرگمی ها و بی نظمی ها می شویم. با خود می گوییم نکند اشتباهی رخ داده است؟ چون "بروشور" در دست ما حاکی از این بود که اینجا بهشت برین است!!!!!! پس چرا ما باید این همه سختی را تحمل کنیم؟؟؟؟؟؟
 
شما هر روز به سمت یک انسان بهتر شدن حرکت و رشد کرده اید!
 
واقعیت این است که اتفاق بدی برای هیچ کس نیفتاده است فقط به سادگی فراموش کرده اید که وقتی به اینجا آمدید قرار نبود که زندگی سهل و آسان باشد!قرار نبود یک زندگی راحت و بدون دردسر در انتظار شما باشد! به یاد بسپارید که زندگی برای یک رشته چالش هایی طرح ریزی شده است تا شما به صورت یک انسان هوشیار و با محبت نسبت به همنوع خود درآیید!
 
اگر هدف از آنچه انجام می دهیم را  به درستی درک نکنیم آنگاه ممکن است داوری غلطی نسبت به تجربه های خود و حتی نتایج آنها داشته باشیم.
 
اکثر مردم با این توقع ناخودآگاه به دنیا می آیند که مقصود از هستی این است که به جهانی حاضر و آماده آمده اند و شایستگی زندگی و عشق ورزیدن را نیز به طور جامع و کامل دارند! اما تقریباً همه ما در زندگی وقتی تجربه ای ناخوشایند را پشت سر می گذاریم تازه می فهمیم که نه تنها به طور کامل و آماده به اینجا نیامده ایم بلکه در اصل هنوز به صورت اجزای کار هستیم. به زندگی خود نگاهی می کنیم و درمی یابیم که هیچ همخوانی با تصویری که در ذهن خود داشتیم ندارد و نتیجه می گیریم که لابد یک اشتباهی رخ داده است و ما در زندگی مردود شده ایم و از این به بعد عشق ورزیدن به خود را متوقف می کنیم!
 
ما همه به مانند صخره سنگی هستیم که الماس می شویم و درست مثل زمین که تکه های زغال سنگ را در بر می گیرد و آنها را تحت فشار و در شرایط خاصی قرار می دهد تا امکان تبدیل شدن به یک الماس درخشان را پیدا کند، زندگی نیز ما را تحت فشارها، کشمکش ها و چالش هایی قرار می دهد که برای رشد و تعالی به آن نیاز داریم!
 
برای تعالی و رشد همواره باید بهایی بپردازیم. حرکت به جلو در زندگی همواره برای ما به قیمت گذشتن از گذشته تمام می شود و آنچه به دست می آوریم همیشه به قیمت از دست دادن چیزهایی تمام می شود که باید از دست بدهیم!
 
از دست دادن هرگز آسان نیست و همیشه ما را ناراحت می کند ولی به یاد داشته باشید بین آنچه خوشایند است و آنچه سودمند است تفاوت وجود دارد!
 
اگر رشد کردن عالی است پس چرا اغلب به نظر ناموزون جلوه می کند؟
 
حتی وقتی قبول کنیم که همه آنچه درباره اش بحث کردیم درست بوده و هدف از زندگی رشد کردن باشد و ما اینجا هستیم تا درس بگیریم هنوز هم برای ما آسان نیست که در گیر و دار یک فرآیند رشد عشق به خودمان را همچنان حفظ کنیم، چرا چنین است؟ چون رشد کردن معمولاً تجربه آسانی نیست؛ حتی می تواند ترسناک و یا دردناک هم باشد. یک دلیل آن این است که برای رشد کردن احتیاج دارید از کسی یا چیزی که بوده اید دست بکشید و به یک شکل تازه و یک انسان نو تغییر ماهیت دهید و این تغییر مستلزم رهایی شماست. شما نمی توانید بدون حرکت کردن از جایی که بوده اید رشد کنید!
 
عشق ورزیدن به خود یعنی با نظری خداگونه به خود بنگرید!
 
قویاً به خاطر بسپارید: خداوند بندگانش را بدون قید و شرط دوست دارد حتی اگر بدترین خطاها را مرتکب شویم او از ما می خواهد به سویش بازگردیم. او هیچگاه، در هیچ شرایطی، به هیچ وجه ما را تنها نمی گذارد؛ رهایمان نمی کند و همواره، همیشه و بدون هیچ پیش فرضی عاشقانه به ما عشق می ورزد و دوستمان دارد. خداوند منبع عشقی دایمی و همیشگی در وجود ماست که همیشه با ماست!
نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت 10:45 AM توسط دوستي از جنس خاك|

 به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.


به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید.

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه
"حال"
را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.


اندکی فکر کن ...
نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت 11:15 AM توسط دوستي از جنس خاك|


آخرين مطالب
» تو راگفتم ، نگفتم
» رمز عاشقی...
» افسوس تکراری
»
» براي همه
» اس ام اس های روز تولدم
» هر كسي مشكلات و نگراني هاي خودش را داره
» راز زیبایی
» هدف زندگی
» اندکی فکر کن ...
Design By : Pars Skin